دایی امید
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ دایی امید
آرشیو وبلاگ
      عطـــــر سیــــــب (وبلاگ شخصي اميد رجايي)
خانه جدید نویسنده: دایی امید - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

تشریف بیارید اینجا :

http://etresib.blog.ir

لینک      نظرات ()      

بازگشت گیدورا ! نویسنده: دایی امید - جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

به فاصله ی زمانی دو پست آخر این وبلاگ که نگاه کنید متوجه خواهید شد که بیشتر از یک سال میشود اینجا بروز نشده ! و در این یک سال نویسنده اش دنیایی با سال گذشته فرق کرده است .

کاری به یک سال گذشته نداریم و فقط بازگشتم که دیگر خودمانی حرف بزنم .اما معذوراتم بیشتر شده است . به دلایل مختلفی ! شاید یک وبلاگ راه اندازی کردم و فقط آدرسش را برای دوستان اس ام اس کردم . 

 شاید دیگر درد دل عمومی هم فایده ای نداشته باشد. انسان خودش را در مقابل کوران نصیحت ها و دلسوزی ها و برداشت های گوناگون قرار دهد کمی غیر عقلانی است . بهتر است کارَت را بکنی و خودت را بخوری و بگذاری تمام چیزهایی که در ذهنت داشتی با خودت چال شود و برچسب بیخیالی اطرافیان را یک عمر با خودت حمل کنی که آره فلانی هم موقع زن و زندگیش که شد بُرید و هر کسی زن میگیره همینه و سه نقطه و هزاران نگاه که از میلیون ها فحش آبدار برای انسان بدتر است ...

اینروزها خودم را به دست خدا سپرده ام . همانگونه که تقدیرم را ! ازدواجم را که به بهترین شکل سرو سامان داد ! کار و زندگی و رزق و روزی ام را هم راه انداخته است ... حتما برای بقیه عمرم هم برنامه ریزی کرده است .

اما رسالت !؟!

فکر میکنم هیچ رسالتی در مقابل خدا آش دهن سوزی نیست ! چه بنده وزیر فرهنگ این کشور باشم چه مسئول چهار کارگر ساده ، خدا خداییش را میکند و اگر بخواهد هدایت ... 

شاید تقدیر من همین است که با صَفَر کارگر محبوبم آشنا شوم . با اسد ! با غنی ! بچه های بَدَخشان افغانستان . انسان های بی شیله پیله ای که حداقل یک سال است از خانواده شان دورند و کار میکنند.

شاید رسالتم همین پله بالا و پایین رفتن ها باشد که محک بخورم که آیا اگر هوا زیر صفر بود و فحش شنیده بودی و اعصابت خورد بود، باز هم به فکر وجدان کاری صد در صد هستی ... ؟

اما ناصر دین خدا بودن ، شور کار خدا را زدن ، موها را برای کار خدا سفید کردن کجا و از غُصه ی قسط و خانه و حقوق بالا و پایین زخم معده گرفتن و مردن کجا ! 

چقدر این جمله ی آقای حائری موهایم را به تنم سیخ میکند که ای خدا ! حیف این بچه هاست که به مرگ اسهال بمیرند ...

مرگ اسهال در برابر شهادت !

میبینید چقدر آرمانی حرف میزنم ... هنوز آرزوهای بچه گانه دارم .... شهادت ... هه هه ! بیخیال عمو !

خدایا ! این روزها از هم فاصله گرفته ایم ! بزنمان ! گریه مان بینداز ! بزنمان زمین ! شما را به جان خوبانت ، غریبه مپندارمان .

.....

خدا بزرگ است ! 

حسین جان ! خدا رخ نمیدهد . دلمان گرفته است . از دوری . از اینکه راضی به جداییمان شده ای ! از دنیا ! از  اینکه گم شده ایم . . .

بر در خانه ات قبل ها جارو میکردی ! نوکر نمیخواهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک      نظرات ()      

گردباد نویسنده: دایی امید - دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

وقتی آمدی ، انقلابی به پا شد . مگر میشد گردبادی به آن عظمت که یک پایش بر روی زمین بود و سرش به آسمان ، وارد قلب ما شود و انقلابی نشود . اصلاً تو آمدی که مقلب القلوب قلب هایمان باشی تا محول الحول حکومتمان . تو آمدی که از نو اسلام بیاوریم . اسلامی با بوی جهاد . اسلامی با همان طعم دوران پیامبر که خانه نشینی در آن کفر خالص بود ! اسلامی با رنگ سرخ ...

گردبادت نه تنها دل من را ، بلکه دل هر مستمندی را سالهای سال است زیر و رو کرده است . گردبادت دودمان ظلم را به باد داد . گربادت دیوانه کننده هوشیار کننده بود . گردباتت بوی جنون میداد . بوی فکه . بوی شلمچه . بوی هیهات من الذله ...

گردباتت مردم را از زمین بلند کرد . برد بالاتر . برد آنجا که غیر از خودشان بقیه را هم ببنند . برد غزه ، لبنان ... اصلاً برد هر جا که مظلومی فریادی بلند کرد . برد به همان شب های دوره گردی علی .

به خدا قسم که آرامش چشم های تو و خروش این روزهای مردم مصر و تونس و یمن ، تعبیر اصلی آرامش قبل از طوفان است . گویا همان روزها که آرام نمازت را میخواندی و با آن لهجه زیبایت میگفتی امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند ، این روزها را میدیدی و در دلت میخواندی :

 إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ

(مگر کسانی که ایمان آورده‏اند و عمل صالح انجام می‏دهند و یاد خدا بسیار می‏کنند و به هنگامی که مورد ستم واقع می‏شوند به دفاع از خویشتن (و مؤ منان) بر می‏خیزند و بزودی آنها که ستم کردند می‏دانند که بازگشتشان به کجاست. ) شعرا ٢٢٧

 

 

لینک      نظرات ()      

یک وقت هایی ... نویسنده: دایی امید - چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که حرف هایت را زده ای . یعنی چیزهایی که باید میشنیدی را شنیده ای و چیزهایی را هم که باید میگفتی ، گفته ای .
آن موقع دوست داری فقط کار کنی . خروجی داشته باشی . حرف هایت را با کارهایت نمایش دهی نه با حرفهایت ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که میبینی شکل گرفته ای . البته بیشتر در ذهن مردم ! جایی که دوست داری زیر برچسب هایی که به پیشانیت زده اند ، رفتار نکنی . دوست داری خودت باشی . خودِ خودِ خودت . همان خودی که تغییر میکند . درست خلاف آن مجسمه ی غیر قابل تغییر ِشخصیتت در ذهن مردم ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که دوست داری نقش داشته باشی .. در سریالی درامی که با بیگ بنگ آغاز شد و با دمیدن در سوری تمام میشود ، نه! دوباره شروع میشود . دوست داری توی این چند قسمتی که بازی میکنی ، یک نقش خوب داشته باشی . یک نقش مثبت . یک نقش دوست داشتنی . یک نقش بی آزار . یک نقش که بعد ها دلشان برایت تنگ شود . . .

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که تنهایی ... اینجا که میرسی ... ولش کن ... ای کاش نمیرسیدی .... !

لینک      نظرات ()      

تخت دوم سمت راست نویسنده: دایی امید - یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

اتاقش 6 تخت داشت . اسم هر 6 نفر را دم در زده بودند . آن 6 نفر افقی خوابیده بودند و ایستاده ها را نگاه میکردند . نه نه ببخشید . دو نفرشان نمیدانم خواب بودند یا چیز دیگری اما بیدار نبودند . سخت نفس میکشیدند . باید البته روی تخت خوابیده باشی تا بفهمی چه وحشتی دارد عده ی از بالا نگاهت کنند !

اینقدر اتاق شلوغ بود که نفهمیدیم از این همه آدم کدامشان همراه تخت دوم از سمت راست است . آخر سه تخت را سمت راست و سه تخت را سمت چپ اتاق چیده بودند . طوری که پای خوابیده ها رو به وسط اتاق بود .

بعد فهمیدیم ، تخت دوم سمت راست هیچ همراهی ندارد . 105 سالش بود دیگر ، یک خبر فقط باید مانده باشد و آن هم با تلفن قابل گفتن است ...

پیر مرد چروکیده ای که دندان هایش نیمه خراب بود . پوستش تقریبا له شده بود و تقریباً تمام موهای سرش ریخته بود. یکی از همان دو نفری که گفتم سخت نفس میکشید .

نمیدانم با اینکه چشمانش بسته بود اما چرا آن عینک ته استکانیش را بر نداشته بود . اصلا آدمی که متولد 1285 است مگر میفهد دیگر با عینک میبیند یا با چیز دیگری !

اصلاً مگر آن دنیا سالن انتظار دارد که چندین سال بعضی ها را قبل از ورودی قبر نگه میدارند ، تا نوبتشان شود ؟ پنج سال است در جا افتاده است و دو تا دخترش مجبورند تر و خشکش کنند !

شاید 5 سال آخر عمر هر کس ، بیشتر زمان امتحان اطرافیان است ...

اصلاً مگر مردی که 80 سالگی جبهه میرود و بعد از جنگ تنها آرزویش این است که رهبرش را ببیند ، برایش مهم است که من بالای تخت دوم از سمت راست ایستاده ام و چه فکرهایی میکنم ؟

اصلا لقب پیر ترین رزمنده جنگ هم برایش مسخره است . چه برسد به ادای دین مسئولین !

دارم به آن دلق پوسیده ی پوستی که بر دستان این روح بزرگ بافته شده است نگاه میکنم و میگویم ، فرق تو با بقیه ی شهدا این است که تو با این دستانت ، هم جهاد اکبرت را کرده هم جهاد اصغرت .

تو هم با توپ و ترکش و خمپاره عراقی ها امتحان شده ای و هم گلوله های زمان جوانیت .

درست از همان 19 سالگی که نوه ات گفت شروع به نماز شب و نماز جمعه کرده ای و هنوز ترکشان نکردی!

تو بیشتر که مشهور زمین باشی ، مشهور آسمانی ...

تختی که بالای آن ایستاده بودم  ، میزبان انسانی بود که هم خبر شهادتش را تا چند روز آینده خواهید شنید و هم خبر انسانهایی که از ادای دین به این انسانها ، تنها تشییع جنازه شان را یاد گرفته اند ...

خبر شهادت جانباز ، صفر قلی رحمانیان

 

برای بزرگتر دیدن عکس ها ، روی آنها کلیک کنید .

پ ن : 1- بازدید  روز شنبه 17 مهر 89 ، بیمارستان شیراز ، طبقه سوم ، بخش داخلی

2- با تشکر از عکس های محمد هادی خسروی

لینک      نظرات ()      

مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر خانه جدید بازگشت گیدورا ! گردباد یک وقت هایی ... تخت دوم سمت راست صدقه سری ! +18 بدبخت ها شعر برزیلی لحظه لحظه
دوستان من وبلاگ شخصی حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد كانون فرهنگي رهپويان وصال شيراز لامپ / كوتاه نوشته هايم ازدواج نوشت ريز نوشت ماه ناتمام گاه نوشته های یک رهرو راحیل خیلی دور خیلی نزدیک نسل سومی حنیف کفش یه مدیون امام رضا (ع) طلب وصل عطر یاس چتر حرف های زورکی نحل بغض های نترکیده ماهتیسا ماورای سکوت دفتر چه یادداشت دلشده گل دختر مهراوه من ره توشه علی انجو از روي پلك شب ممول مهربون ديار يار سيرابترين باديه عطش مریم السادات سک سک ایران مهدوی سینیور زورو بدايه دختری از سیدنی استرالیا لحظه هاي كاغذي من بچه آدم در سرزمین عجائب همراز