یک وقت هایی ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که حرف هایت را زده ای . یعنی چیزهایی که باید میشنیدی را شنیده ای و چیزهایی را هم که باید میگفتی ، گفته ای .
آن موقع دوست داری فقط کار کنی . خروجی داشته باشی . حرف هایت را با کارهایت نمایش دهی نه با حرفهایت ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که میبینی شکل گرفته ای . البته بیشتر در ذهن مردم ! جایی که دوست داری زیر برچسب هایی که به پیشانیت زده اند ، رفتار نکنی . دوست داری خودت باشی . خودِ خودِ خودت . همان خودی که تغییر میکند . درست خلاف آن مجسمه ی غیر قابل تغییر ِشخصیتت در ذهن مردم ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که دوست داری نقش داشته باشی .. در سریالی درامی که با بیگ بنگ آغاز شد و با دمیدن در سوری تمام میشود ، نه! دوباره شروع میشود . دوست داری توی این چند قسمتی که بازی میکنی ، یک نقش خوب داشته باشی . یک نقش مثبت . یک نقش دوست داشتنی . یک نقش بی آزار . یک نقش که بعد ها دلشان برایت تنگ شود . . .

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که تنهایی ... اینجا که میرسی ... ولش کن ... ای کاش نمیرسیدی .... !

/ 32 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیما

سلام بابت لینک ممنون..........................................

طلبه پاسخگو

با سلام وعرض ادب وبلاگ خوب و با صفايي داريد.موفق باشيد. مطلبتون هم خوب ومفيد بود.ممنون. وقت کرديد به کلبه کوچک ما هم سر بزنيد خوشحال ميشم. التماس دعا

سمیه

امید که شب یلدا شود شب دلها یلدایت مبارک

چتر

زندگی از آن نقطه ولش کن شروع میشه . خاک شو . مثل من

نیلوفرانه

سلام وب لاگ خوبی دارین . به وب مت هم سر بزنید.

کوثر به گوشم

بسم رب الشهدا یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که حرف هایت را زده ای . یعنی چیزهایی که باید میشنیدی را شنیده ای و چیزهایی را هم که باید میگفتی ، گفته ای ... مدتیه واقعا همچین حسی رو دارم...

محمود

من به اینجا رسیدم!

لاله

سلام [گل] تنهايي ...اين واژه رابلندترين شاخه درخت خوب مي فهمد